گمنام

گمنام

طبقه بندی موضوعی

شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۲۸ ب.ظ

۲

اولین برخورد

شنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۲۸ ب.ظ
وقتی که از پایان دوره برگشتم یه سری سرباز جدید اومده بودن قسمت ما که من بار اولم بود میدیدمشون.امضاهام رو که جمع کردم رفتم با یه بنده خدایی خداحافظی کنم.یکی از اون سرباز جدیدا هم اونجا بود.خب من تازه دیده بودمش و هیچ برخوردی تا قبلش باهاش نداشتم که مثلا بگم حلالم کنه و یا مثلا دلم براش تنگ میشه و ... ولی از روی ادب رفتم باهاش خداحافظی کنم(جالبیش اینجاست با یه سری افرادی که بیشتر ساعت خدمتم رو با اونا گذرونده بودم خداحافظی نکردم چون ازشون دلگیر بودم و تا الانم دلم باهاشون صاف نشده).بهم برگشت گفت:داداش ایشالله خوشبخت بشی.یه جور خاصی باهام خداحافظی کرد نمیتونم توصیفش کنم شاید بشه گفت انگار از ته دل خوشحال بود بابت پایان خدمتم.با اینکه اون خداحافظی اولین برخورد ما بود.


۹۵/۰۳/۲۹
گم نام

نظرات  (۲)

حالا توی این ماه عزیز دلتون رو صاف کنید با اون دوستان :))
چقد بعضی آدم ها صاف و خالصن :))
ایشالا ایشون هم خوشبخت بشه :)
پاسخ:
نمیتونم.نمیدونید چه قدر اذیتم کردن.
از ته دلم امیدوارم خوشبخت بشه.واقعا خداحافظیش به دلم نشست:)
برای شما هم آرزوی خوشبختی دارم:)
حساتو می فهمم
اون حس دلگیر بودن
یا همه ی اون حسا
من موقع رفتن، وقتی رفتم که همه درگیر بودن و هیچکس نمیتونست بیاد بدرقم
تنها وارد پادگان شدم(روز اول)؛ تنها هم از پادگان خارج شدم(بدون هیچ بدرقه کننده ای)

:)
پاسخ:
این بحث فهمیدن حسا رو درباره کل وبلاگم گفتید یا همین پست
خیلی خوشحالم که یکی حسامو میفهمه.
موقع خارج شدن که کسی بدرقه نمیکنه منم کسی بدرقه نکرد فقط خودم رفتم با چند نفر خداحافظی کردم ولی
موقع رفتن به آموزشی بدرقه شدم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">