گمنام

گمنام

طبقه بندی موضوعی

سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۴۱ ب.ظ

غیر قابل توقف(قسمت اول)

سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۴۱ ب.ظ
اول مقدمه رو بخونید.
سرباز که بودم خیلی روم فشار بود.یه شب خیلی دلم گرفته بود،میدونستم تو بلاگفا یه سریا دل نوشته مینویسن،گفتم یکی از این وبلاگا رو بخونم شاید آروم تر شدم.بلاگفا رو باز کردم و تو صفحه های بروز شده یکی از وبلاگا رو باز کردم.اولین پستش بود،احساس کردم با یکی رو به رو شدم که شبیه منه.اون زمان از نظر من دنیای وبلاگنویسی یه دنیای مرده بود با وجود فیسبوک و وایبر و...(اونموقع هنوز تلگرام و اینستا رو بورس نبودن)با خودم میگفتم اینایی که وبلاگ مینویسن دیگه چه جور آدمایی هستن،اونموقع همچین فکری میکردم ولی جالب اینجاست الان خودم حدود دو ساله که دارم مینویسم و چهار پنج ماهش رو اینجا نوشتم حتی بعدها فهمیدم نه تنها یه عده هستن که هنوز وبلاگ مینویسن بلکه هنوز نسل اینایی که میان کامنت میزارن وب خوبی داری به منم سر بزن هم منقرض نشده.
خلاصه هر چی وبلاگ اون دوستم رو میخوندم هی به خودم میگفتم چه قدر شبیه منه این آدم.یه جورایی میشه گفت خواننده ثابت وبلاگشم خودم بودم.(اینو داشته باشید.)
قسمتی که من خدمت میکردم یه کتابخونه داشت رفتم به سربازش گفتم یه کتاب روانشناسی میخوام از اینا که راجع به موفقیت و زندگی و ایناست.تو قفسه ها میگشت دنبال کتاب و اسم کتابا رو برام میخوند میگفت این خوبه؟من میگفتم نه تا این که گفت:
-آیین زندگی چه طوره؟
من:نویسنده اش کیه؟
-دیل کارنگی
من:همین خوبه
هیچ شناختی از نویسنده اش نداشتم فقط چون دیدم نویسنده اش خارجیه گرفتم.آشنایی با این کتاب هم یکی از اون اتفاقای ناخواسته بود.
تو مقدمه کتاب نوشته بود یه فردی بوده که شرایط روحی خوبی نداشته و شروع میکنه به نوشتن سرگذشتش و همین نوشتن کم کم زندگیش رو تغییر میده و به یه آدم موفق تبدیل میشه.مقدمه اش منو تحت تاثیر قرار داد اما کم کم اصلا فاز کتاب عوض شد و رفت به سمت استرس و این صحبتا منم ترجیح دادم که ادامه کتاب رو نخونم و بردم تحویل کتابخونه دادم.
برمیگردیم سر همون داستان وبلاگ دوستمون.
من به خاطر خوندن مقدمه کتاب تصمیم گرفتم بنویسم حالا نه سرگذشتم تصمیم گرفتم از هر چیزی بنویسم تا آروم تر بشم.چون با نوشتن خاطرات با کاغذ و خودکار مشکل دارم گفتم خوبه مثل همین دوستم یه وبلاگ بزنم و اونجا بنویسم.
یه وبلاگ ساختمو شروع کردم به نوشتن.همون اوایل نوشتن من اون دوستم وبلاگشو حذف کرد و رفت.

خب قسمت اولو همینجا با یکی از بک گراندای دسکتاپم تموم میکنم.


۹۵/۰۶/۰۹
گم نام

نظرات  (۱۳)

آدم حس میکنه داره رمان میخونه :)
"نوشتن .. ب زبون آوردن .. نمایان کردن تفکرات و احساسات" .. همش باعث میشه باطن آدم رو بشه و اونوقته ک راحتتر میشه تحلیلش کرد . رشدش داد ..
+ منم سالها پیش تو همین وبلاگ ی تلنگر بزرگ خوردم و حال دلم خیلی عالی شد .. و برا همین همیشه خدارو شاکرم ...
پاسخ:
خودمم موقع نوشتنش حس میکردم دارم رمان مینویسم.
امیدوارم بتونم باطنم رو رشد بدم.

+چه خوب.البته من هنوز خیلی کار دارم تا حال دلم عالی بشه.خیییییلی
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۹ خانم الفــــ
خب بد جایی تمام کردید داستان رو.زودتر بنویسید.مشتاق خوندن شدم.
پاسخ:
وقتی این پستو تموم کردم به خودم گفتم چه قدر خشک نوشتم.فکر نمیکردم کسی مشتاق خوندنش بشه.
شما لطف دارید،چشم فردا ادامه اش رو مینویسم.
میتونید مطمئنم ... خب معلومه ک خودتون طالب رشدین پس بقیه اشم اوکی میشه ایشالا :)
پاسخ:
ان شاء الله
البته با دعای دوستان
کامنتم ثبت نشد ؟ نه :|
پاسخ:
نه والا:|
شایدیه روز نسل بلاگر ها منقرض بشه ولی نسل اینایی که میان میگن "وبلاگ خوبی داری بمن هم سر بزن" منقرض نمیشه :|
ما ها اگه وبلاگ نداشتیم از نگفتن بعضی حرف ها غمباد میگرفتیم. ..
پاسخ:
آره اونا همیشه هستن:)
همینطوره
اسم تیترش رو بذار و چگونه من یک وبلاگ نویس شدم :)

ولی مشتاق خوندن ادامه ش هستم. تا اینجا که خوب کشوندی ما رو :)
پاسخ:
خیلی خوب بود این:))

واقعا فکر نمیکردم کسی مشتاق خوندش بشه:)
پست قبل کامنت نذاشتم تا این‌جا بنویسم که: این خیلی خوبه که آدم بتونه کشف کنه چی بهتر و بیش‌تر از هر چیزی بهش آرامش میده؛ پیدا کردن این جواهر (آرام‌بخشِ غیر دارویی) کار هر کسی نیست، خوش به حالت رفیق جان که آرام‌بخشت رو کشف کردی ;)
پاسخ:
نه خب بعضی وقتا نوشتن هم آرومم نمیکنه،هنوز اون جواهر واقعی رو پیدا نکردم.
حالا تو پستای بعدی شفاف تر میشه داستان:))
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۷ بهار پاتریکیان D:
منم حس میکنم اینجا دارم با نوشتن بزرگ میشم !
جداً خیلی چیزا به آدم یاد میده .. پر واضحه که نمیدونم چی ! ولی به هر جهت یه چیزی پر واضحه ! :))))
مرسی از شما و وبلاگتون که باعث شدین من بعد از پونزده سال یه جا بگم "پر واضحه" هر چند بی ربط :|
ددابظ :))
پاسخ:
پرواضحه که خواهش میکنم:)))

ددابط:)))
سلام :)
نوشتن با کاغذ و قلم هم خوبه :) امتحانش رو از دست ندید بنظرم.یه حرفایی هست بهتره خصوصی بنویسید و نگه داریدش
پاسخ:
سلام
خیلی خوش اومدین
با کاغذ و قلم نمیتونم بنویسم،یه وبلاگ دارم که توش حرفای خصوصیمو رمزدار مینویسم:)
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۲۸ انــــــ ـار
دل به نوشتن آرام می گیرد....

قبلترها حدیثی خوندم با چنین مضمونی.
پاسخ:
نشنیده بودم همچین حدیثی رو
ممنون که گفتید
منم مثل شما بودم اما فقط کافیه یه سررسید خالی تو خونه بهتون چشمک بزنه:) دفتر خاطرات خصوصی داشتن خیلی جالبه!
پاسخ:
نه من همون وبلاگ خصوصی داشتن رو ترجیح میدم:)
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۳ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
کلا وب نوشتن خیلی باحاله

از هر برنامه مجازی دیگه ایی هم بهتره!

بعضی وقتا میگم نکنه وقت باقیو بگیرم با شخصی نوشتنام
بعدش میگم خب نامه فدایت شوم ک ندادم بهشون نیان بخون

بعد دوباره میگم خب یه مطلب بدربخور بذار ملت استفاده کنن
بعد دوباره خودم جواب خودمو میدم 

و ما همچنان به آپارتمان خانم دکتر فکر میکنیم 
:)
پاسخ:
منم همین افکار رو دارم دقیقا

میگم فروخته شد رفت:)
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۱ سکوتـــــــــ پاییزی
کلا کتابهای دیل کارنگی خوبه: )
پاسخ:
والا من همین یه کتابشو خوندم که اونم مقدمه اش رو فقط دوست داشتم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">