گمنام

گمنام

طبقه بندی موضوعی

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۳۱ ق.ظ

۵

بیا و راحتم کن از نگاه آدما

جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۳۱ ق.ظ
1-تو این روزای سخت،سرد،تاریک،وحشتناک،تو این روزای پر از تردید،تو این روزایی که هی دارم از همه آدما دور میشمو تنهاتر میشم،تو این روزایی که امروز پست میزارم 10 روز بعد کامنتا رو جواب میدم،تو این روزایی که من شکمو اشتهام کم شده،تو این روزا دارم به هر چیزی چنگ میزنم برای سرپا موندن،تو این روزا به قطعه شهدا پناه بردم،تقریبا هفته ای یه باره که دارم میرم،معمولا روزایی که کلاس ندارم میرم ولی این هفته نتونسته بودم برم تا پنج شنبه بعد از کلاسم رفتم.مثل سری پیش رفتم سر مزار دایی الف بعدم قطعه بیست و نه و مزار شهید آوینی ولی چون اونجاها شلوغ بود تصمیم گرفتم برم یه جای خلوت تر،رفتم یه مزار شهیدی(شهید سید جلیل) رو پیدا کردم همینجوری به خاطر حسی که عکسش بهم داد اونجا نشستم.
2-یادمه بار اول که اومده بودم الف بهم گفت:قبلا تنهایی میومده سر مزار داییش،یه مادر شهیدی هم میومده سر مزار پسرش،میگفت:از ناهارش به منم میداد منم انقدر خوشحال میشدم که از مادر شهید دارم غذا میگیرم،میگفت:یه سری دیدم گریه میکنه بهش گفتم چی شده حاج خانم بهم گفت:پسرم از دستم راضی نیست نیومده به خوابم میگفت من بهش دلداری میدادم میگفتم نه حاج خانم پسرتون از شما راضیه و این حرفا،دقیق یادم نیست فکر کنم گفت از یه مدت به بعد دیگه ندیدتش.تو فکر این حرفش بودم که گفت من انقدر خوشحال میشدم از یه مادر شهید دارم غذا میگیرم،راستش دوست داشتم اونجا یه مادر شهیدیم پیدا بشه یه چیزیم به ما بده،سر مزار شهید سید جلیل که نشسته بودم یه خرده اونور ترم یه پیرمردی بالاسر یه مزاری نشسته بود و داشت گل پرپر میکرد میریخت رو مزار،احساس کردم پدر شهیده دوست داشتم بیاد یه چیزی بهم بده،اتفاق خاصی نیوفتاد داشتم میرفتم که یه خانمی رو دیدم که سر یه مزاری بود،احساس کردم مادر شهیده منو که دید سرمو انداختم پایینو داشتم میرفتم که صدام کرد گفت:آقا پسر بیا اینجا،رفتم پیشش.یه پلاستیک گرفت جلوم توش موز و خرمالو و ... بود،یه موز برداشتم و گفتم خدا رحمتشون کنه.
3-یه جا دیدم دارن یه چیزی میدن شبیه خاکشیره منم تشنه ام بود گفتم یه لیوان بگیرم جلوتر که رفتم فکر کردم آب هویجه تا اینکه یه بنده خدایی به یکی دیگه گفت:آبگوشته.آخه آبگوشت رو میریزن تو لیوان میدن دست مردم.یه خرده خوردم مو توش بود دلمو زد.
4-احساس میکنم به سبکی مینویسم که انگار مهسا 8 ساله داره برا خانم معلمش انشا مینویسه
5-عنوان از این آهنگ
6-بالاخره موفق شدم کامنتای پست قبل و پست قبل ترش رو جواب بدم.
یه دست و جیغ و هورای بلند








۹۵/۰۸/۱۴
گم نام

نظرات  (۵)

هعی... این شهیدای بزرگوار رفتن اما کیه که قدر بدونه، هعی... دمت گرم رفیق
پاسخ:
ایشالله که قدر بدونیم
من که کاری نکردم دم شهدا گرم
خیلی وقته نرفتم سر قبر عموی شهیدم. یادم انداختی حتما برم. طفلی نه پدر و مادرش الان زنده‌ان و نه زن و بچه‌ای داشت وقتی تو جنگ کشته شد که بیان سر خاکش. آخه خودش هم هنوز یه بچه‌ی نوزده ساله بود.
پاسخ:
میدونی چیه؟اونا جاشون خوبه نیازی ندارن که ما بهشون سر بزنیم ما باید برای خودمون بهشون سر بزنیم تا هوامونو داشته باشن.
این ماییم که به اونا نیاز داریم نه اونا به ما.
اتفاقا همین شهید سید جلیل هم بیست سالش بوده.
کسی که تو نوزده بیست سالگی شهید میشه بچه نیست مرده مررررررررررد:)
سلام
حاج محسن پیش خدا خیلی عزیزه
حتما کمکتون میکنه
حتی اگر حس میکنید اونجا اونطوری که میخواید حال معنوی بهتون نمیده،بازم ترک نکنید
هر رفتی،یه اومدی داره
وقتی برید بهشون سربزنید،اونام بهتون ،به دلتون سرمیزنن
خوب توکل کنید
آدم وقتی همه چی و به وکیل مورد اعتمادش میسپاره،بهش اعتماد میکنه وخیلی درگیر نتیجه اش نمیشه
به خدا هم همینجوری اعتماد کنید
راضی بودن به تقدیر خیلی سخته
اما اگه بفهمیمش خیلی لذت داره
به خدا بهشت حقیقی اونجاست
ارواحی اند که شاهد و ناظرن
زنده تر از همه ی زنده نماها
شما فکر میکنید که هواتونو ندارن
شاید قرار بوده اوضاعتون بدتر ازاین باشه
به رفاقتشون اعتماد کنید
این دوستای آسمونی،بامرام تر از دوستای زمینی اند
کسی که جونشو برا من و شما داده،نمیتونه هواتونو داشته باشه؟؟؟؟
این تاریکی ها وسردیهای ظاهری میگذرن،اونی که میمونه رفاقت شما با شهداس

پاسخ:
سلام
امیدوارم حاج محسن کمکم کنه بیشتر باهاش آشنا بشم.
میدونم مشکل از منه،ترک نمیکنم انقدر میرم تا شهدا به دلم سر بزنن،تا منو بپذیرن.
به قول شما شاید قرار بوده اوضاعم بدتر از این باشه
والا این تاریکی ها و سردیهای ظاهری یه چیزی حدود یه دهه شده ولی چاره ای جز تسلیم در برابر خواست خدا ندارم،هر چی خواست خداست.راضی ام به رضای خودش.
+شما خیلی خوب صحبت میکنید،من واقعا خدا رو شاکرم که آدمی مثل شما رو سر راهم قرار داده،نمیدونم جور شد که برید کربلا یه نه؟ولی امیدوارم جور بشه براتون،شما هم دعا کنید امام حسین(ع) ما رو بپذیره،هر چند که لیاقتشو ندارم.
ببخشید  تو جواب کامنت قبلیتون هی غر زدم،احساساتی شده بودم.خب ما یه خرده لوس تشریف داریم:)
++راستش وقتی رفتم قطعه شهدا،گفتم این پستو بنویسم برای شهدا،شاید یکی دو نفر این پستو خوندن،هوایی شدن برن،شاید اینجوری شهدا هم بیشتر هوامو داشته باشن،خیلی ناامید بودم،دیگه همین کار به ذهنم رسیده بود،الان خوشحالم چون مثل اینکه یکی دو تا از دوستان میخوان برن،حس خوبی گرفتم
این حستون این نوشته هاتون یه جوری دگرگونی تحول نمیدونم شاید رشد و شاید تفکر و یا حتی تلنگر تو خودش داره .. اصلا فک نکنید بچگونه است مطمئن باشید به درد میخوره :)
خب نشنیدین میگن: حرف راست رو از بچه باید شنید ... بعضی وقتا خوبه مهسا 8 ساله باشیم این سطحی بودن نیس روان بودنه ..
پاسخ:
چه کامنت خوبی بود
ممنونم شما لطف دارید
دوتا شهید گمنام داریم تو شهرمون که یادمانشون از گلزار شهدا جداست.
تقریبا هر جمعه میریم شهدای گمنام اما فکر کنم گلزار شهدا اخرین باری که رفتم عید فطر بود:( (اخه یه مقداری دوره)
یادم انداختید چقدر بی معرفتی کردم:(
این اهنگ حامد زمانی رو فکر کنم از بقیه ی اهنگاش بیشتر دوست دارم.
ممنونم
یاعلی
پاسخ:
چه خوب پس سبب خیر شدیم:)
والا گلزار شهدا به منم دوره،ولی من برای آرامش خودم و اینکه هوامو داشته باشن میرم.
کلا مثل اینکه این آهنگ حامد زمانی خیلی طرفدار داره.
خواهش میکنم کار خاصی نکردم اصلا:)
علی یارتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی