گمنام

گمنام

طبقه بندی موضوعی

پنجشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۵۵ ق.ظ

۹

1-روزای اول یگانم بود.روز قبلش دیر رسیده بودم پادگان.تو مترو منتظر قادر بودم که بیاد با هم بریم.هی صبر کردم هی صبر کردم دیدم نه مثل اینکه این بشر اومدنی نیست،نگاه به ساعت مترو کردم دیدم دیگه نمیشه صبر کرد،خطمو عوض کردم،دوباره نگاه به ساعت کردم فهمیدم که ساعت قبلی عقب بوده،دوباره دیر رسیدم پادگان.پادگانمونم اینجوری بود که ساعت 7 در رو میبستن دیگه هر کی دیر میرسید تا هشت و نیم میموند پشت در.مونده بودم چیکار کنم،اگه میرفتم تو سرهنگ یه چیزی به ما میگفت،خداییش خیلیم بدجور بود که از همون روزای اول،دو روز پشت سر هم دیر کرده بودم.اگه نمیرفتم سه روز اضافه خدمت میخوردم.خریت کردم سوار بی آر تی شدم که برگردم خونه.خیلی استرس داشتم.همینجوری که تو بی آرتی نشسته بودم یهو یادم افتاد امروز تولدمه.رسیدم خونه و خوابیدم.خواب بودم که مادرم صدام کرد گوشی رو بهم داد گفت از پادگان زنگ زدن.گوشی رو گرفتم.از اتاق خودمون بودن و میخواستن بدونن چرا نیومدم؟الکی گفتم حالم بد بوده اونام شروع کردن بگن که میومدی اینجا دفتر بهداری رو میگرفتی نه اینکه همینجوری نیای و از این صوبتا.

شب یه کیک گرفتیم رفتیم خونه داداش اینا.همه اش استرس داشتم،همه اش به این فکر میکردم فردا چی میشه،یعنی اون تولد کوفتم شد به معنی واقعی کلمه.فرداشم رفتم پادگان و هر کی بهم میگفت چرا نیومدی میگفتم حالم بد بود خود سرهنگم که پرسید همینو بهش گفتم اونم برگشت گفت تا حالت بد میشه که دلیل نمیشه نیای پسر جان.بچه ها بهم گفتن سرهنگ روز قبلم که دیر رسیده بودم رو غیبت رد کرده،یعنی شد شیش روز اضافه خدمت.

کلا اون روزا برام وحشتناک بود.

2-سال بعد برای اینکه نخوام روز تولدم همه اش بگم عه فردا باید برم پادگان تا دو روز بعدشو مرخصی گرفتم که با خیال راحت حالش رو ببرم.این سری کیک گرفتیم ولی نرفتیم خونه داداش اینا،داداش اینا آخرای شب اومدن خونمون.

اون روز داشتم به این فکر میکردم که پارسال چه قدر استرس داشتم ولی امسال چه قدر آرامش دارم.

اصلا پارسال چه قدر اوضاعم تو پادگان وحشتناک بود ولی امسال نه،امسالم سختیای خودشو داشت ولی اصلا قابل مقایسه با پارسال نبود.

اون روز داشتم به پارسال همچین لحظه ای و همچین روزی فکر میکردم.

+ممنونم از همه دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن و بهم کلی حس خوب دادن و امروز رو برام به یه روز خوب تبدیل کردن.

همچنین ممنونم از دوستان خاموشی که روشن شدن.

دارم فکر میکنم برای اون دوستان خاموشی که روشن نشدن اتاق گاز بهتره یا گیوتین.

+عنوان از علیرضا آذرشون

۹۵/۱۲/۰۵
گم نام

نظرات  (۹)

اضافه خدمت رسماً کابوسمه :))
هر کاری در جهت در رفتن از زیر بار مسوولیتای خدمت انجام میدم اما فقط تا حدی که منجر به اضافه خدمت نشه :/
راستی تولدت مبارک ;)
پاسخ:
ایشالله که بدون حتی یه روز اضافه خدمت،سربازیتو تموم میکنی و به آغوش پر مهر جامعه برمیگردی:)))
بازم ممنونم:)
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۰۶:۲۸ منطقاً بهار هستم D:
چِقَّ خوبه ما سربازی نمیریم ! :))
پاسخ:
پیام اخلاقی پست رو ول کردی سربازی رو چسبیدی؟
پیام اخلاقی پست رو دریاب
آخی...داشتم میخوندم انگارحس میکردم چه درهره ای داشتین..
باز شکر که تموم شد:)ولی زندگی بالا و پایین زیاد داره..
تولدتxسال۱روزگیتون مبارک:دی
پاسخ:
خیلی دلهره داشتم
خیلی ممنونم:)
۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۸ سائلِ معنا
سلام
من به کمپین خروج از خاموشی پیوستم

تولدتون مبارک... از این بیست و اندی سال راضی بودید؟
خدماتی که خدا و ملائکه اش به شما دادن راضی کننده بود؟ می ارزید به اومدن این مهمونی؟

ان شا الله هر روزتون و هر روزمون تولد باشه...
پاسخ:
سلام
ممنونم،نه راستش راضی نبودم
درباره سوال دومتون نمیدونم چه جوابی بدم

بازم ممنونم
سلام هر وقت حوصله داشتی خاطرات منم بخون :)

تو خدمت عادت داشتیم صدای حیوانات در می آوردیم موقع خواب :))))))))
بعد بچه ها صدای گاو گوسفند در می آوردند یک بار غافل از اینکه اتاق بالا
اتاق دفتر تبلیغات اسلامی بود و خانم ها داشتند روزنامه دیواری می زدند.

همه وحشت کرده بودند و می گفتند ترسیدیم و نمی دونستند اتاق پایینی
آسایشگاه سربازاست(اون یک روز رو استثنائا اومده بودند در دفتر برادران)!
از قضا افسر نگهبان،مسئول قضایی انظباطی بود و گفت بشمار سه بیرون.
زیر بار تنبیه نرفتم و من که راننده مزدا وانت بودم گفتم من خوابم میاد نمیام

بچه ها قسم دادن گفتن تو نیای تنبیه ما رو بیشتر می کنه بیا جان مادرت.
اومدم توی صف جلوی پرچم سر صف با پوتینای نبسته،بدون استیل نظامی
گفت این چه وضعشه؟ گفم ساعت خوابمونه نه ساعت کارمون.

رو کرد به پاسبخش و پرسید کی صدا در آورد؟ پاسبخش تا بیاد صحبت کنه
من گفتم: هممون. گفت خیلی گردن کلفتی می کنی.کسی از تو نپرسید:|
پاسبخش جواب بده.پاسبخش تا بیاد تته پته کنه،گفت:نمیخواد.
حالا بشینن من ننشستم گفت پاشن من همونجور بی خیال.:)
گفت تو چرا بشین پا شو نمیری؟گفتم چون تو آموزشی به اندازه کافی رفتم
گفت پس با تو باید یه جور دیگه رفتار کرد و بعدش که گفت دور پرچم بدویید
من یه نگاه به پوتین های نبسته خودم انداختم و دیدم نمیشه دوید و گفتم:
کاری نداری من برم بخوابم فردا باید رانندگی کنم اتفاقی نیفته.
گفت تمرد می کنی؟ گفتم ببین کلی تو روز رانندگی کردم و پست نگهبانی
دادم الان نخوابم و فردا با ماشین برم بزنم یه جایی میگم به خاطر شما بود
بعدم رفتم آسایشگاه دیدم خوابم نمی بره و خیلی عصبانی ام از دستش:|
دوست داشتم برم بزنمش.ولی خودمو کنترل کردم.رفتم حموم.
یه دوش گرفتم اعصابم سر جاش بیاد آب یخ بود.کم نیاوردم :))
آخه بچه ها داد می زدن آب گرم کن خرابه کجا میری نرو حموم
حوله اینا رو دیدن فهمیدن میرم حموم و افسر نگهبان رفتش بالا
بچه ها رفته بودن آسایشگاه و من در اومدم رفتم تو آسایشگاه
دیدم بچه ها همه می ترسند و همش صحبت تبعید من بود...!
گفتم شلوغش نکنید.
همه بچه ها دوستم داشتن و یه فضای خوبی بین ما حاکم بود
یکی از بچه ها که اصلیتش باهام یکی بود و بچه ارومیه تصمیم
گرفت و بچه ها همه دست منو کشیدن بلند کردن و با زور و با
اصرار بردند اتاق افسر نگهبان و در زدند و از طرفم معذرت خواهی کردند :))
منم دائم داشتم سعی می کردم در برم که هل دادنم تو اتاق و درو بستن.
در رو تا چند ثانیه ای که من تقلا می کردم فهمیدم نگه داشتن بازش نکنم.
ناچارا با افسر نگهبان اون شب گند شروع کردیم به حرف زدن و ازم پرسید:
برای چی اومدی؟ گفتم بچه ها به زور منو آوردن. وگرنه من عمرا عذر بخوام
گفت میدونم کار تو نبود و از این حرص می خوردی اما اینجا که اومدی خونه
خاله نیست و سربازی هست و من نمیخوام رفتار نظامی با یه آدم بی گناه
داشته باشم.{تو دلم گفتم چقدرم بی گناهم ولی نخندیدم تابلو نشه :)) }
بعد گفت نیازی به معذرت خواهی نیست.
ولی فکر کنم تو یه مشکلی داری که عادی رفتار نمی کردی.
گفت مشکلت چیه از جای دیگه عصبانی بودی؟
(دیگه دیدم داره نادیده می گیره قضیه رو، نگفتم بخاطر رفتارای شما در روز
با بچه ها و سختگیری هاتون در نظرم منفی شده و همگی ازت بمون میاد)
شروع کردم مشکلم رو گفتن:گفتم حل نمیشه
چه فایده بگم مشکلم رو.گفت حالا بگو من حلش میکنم برات و از اختیاراتم
استفاده می کنم بالاخره هر مشکلی باشه :)
تعجب کردم که چرا این مهربون شد شاید تا اونروز کسی تو روش در نیومده
بخاطر همین میترسه این رفتار رو میکنه تا باهاش دشمن نشم کنجکاوه هم
هست که بدونه من با خودش مشکل دارم یا از جای دیگه ناراحتم.
خلاصه گفتم از مشکلم که از رانندگی در بیام و راحت بشم(چون ناوارد بودم
و چند تا تصادف جزئی داشتم و شدیدا می ترسیدم از اینکه گندش در بیاد)

بعد گفتم من رانندگی بارم خسته کنندست و با این حال باید نگهبانی بدم.
گفتم این بی خوابی و خستگی عصبی میکنه منو.گفت فردا برو تحویل بده.

فرداش نگهبانی منم برداشت. یعنی بعد از ساعت اداری می رفتم بخوابم.
کم کم بچه ها بهام در افادن و حسودیشون شد که ما پدرمون در میادو تو
راحت میگیری میخوابی گاهی معرفتی نگهبانی می رفتم جاشون ولی بعد
سه ماه که گذشت دیگه همشون بر ضد من بودن که هیچ به نیرو انسانی
گفتند چرا باید یکی رو معاف از نگهبانی کنید وقتی نگهبان کمه؟
دیدم اینطور نمیشه خودم دست به کار شدم و زنگ زدم مسئول لجستیک
گفتم ماشین چی دارید میخوام دوباره رانندگی قبول کنم.راننده می خواید
بیام؟گفتن یه نیسان داریم تازه از تعمیر اومده و سرویس کامل شده بیا و
یه دور باهاش بزن و ببین میخوای و میتونی بِرونی... .
من تعجب کردم اول خدمت نپرسیدن ازم.
اما اون موقع میگفتن باهاش دور بزن امتحانش کن ببین میتونی یا نه و...!
دیدم وقت تحقیق دارم رفتم از دژبان پرسیدم راننده های نیسان کیا بودن؟
گفت فلانی و فلانی و فلانی رفتم از بین اون ها راننده قبلی رو پیدا کردم
و پرسیدم ماشین رو به راهه؟ گفت بله ولی تو این مدت که توی تعمیر بود
من رو فرستادن در قسمت دیگه و از جام راضی ام تو برو رانندگی نیسان.

با راننده شدن دوباره نگهبانی رو همزمان با سفارش به قرار گاه می رفتم
و دیگه بچه ها شرمنده بودن از رفتارشون و بعضا هنوز سر سنگین بودند و
میگفتند وظیفه اش بود باید نگهبانی بده.

ببخشید طولانی شد اما از این اتفاقی که داستانش رو کامل گفتم براتون
اضافه خدمت هم خوردم اما فقط یک روز.
-----------------------------------------------------------------------------------------
آخر های خدمت هم بود که یک افسر نگهبان دیگه داشتیم که مربی دفاع
شخصی بود و خیلی ادعاش می شد و مثل لات ها صحبت می کرد.
اون روز خیلی کار کرده بودیم با دهن روزه و ماه رمضون بود و همه خسته
بودیم و تا افطار خوردیم خوابمون برد.افسر نگهبان هم روز خوابیده بود.
ساعت دوازده شب قرار بود اون روز نگهبانی شروع بشه.خواب موندم
یهوو یه صدای وحشتناک و بعد درو پنجره آسایشگاه شروع کرد به لرزیدن.
اول فکر کردم زمین لرزه شده ولی بعد از نگاه از پنجره صدا نکره ای اومدو
من که آخرای خدمتم بود برام عادی شده بود کوبیدن در و داد زدن و غیره.
بچه های جدید شروع کردن تیز چراغ روشن کردن و لباس پوشیدن.
فورا یاد اون خاطره قبلی افتادم و با خودم گفتم مسئول قضایی رو چزوندم
تو که تویی و یه گروه بان جزء هه
بعد گرفتم خوابیدم و اسلحه هم برداشتمگذاشتم زیر بالشم و گفتم کجا؟
هم خدمتی های جدید گفتن میریم ببینیم چی کار داره.گفتم، رفتی، بگید
من نگهبانی او هستم و اسلحه پیش منه و نمیخوام برم نگهبانی گزارشتو
رد کن فردا میرم میگم چی کار کردی و چه جوری ما رو بیدار کردی.
بچه ها رفتن بالا تو اتاق افسر نگهبان خشمگین و یکی رو فرستاد تا تنفگ
رو بگیره ببره بده بهش.منم که عصبانی شده بودم پا شدم گفتم می برم.
پتو رو کشیدم رو دوشم و اسلحه به دست و با دمپایی و همون لباس ها
رفتم تو اتاقش و پتو رو انداختم و اسلحه رو گذاشتم زیر پتو و سر گذاشتم
رو پتو و گفتم چراغا رو خاموش کنید! :)
یارو داد زد گفت پاشو مگه اینجا خونه خالته خجالت هم نمیکشه.
گفتم تا تو باشی سنگ نندازی به در آسایشگاه ما.پست نمیدم میخوابم.
گزارش رد کنی میرم حفاظت میگم چی کار کردی.
گفت پاشو تا نزدم دنده هاتو نشکوندم.گفتم اینم میگم.دیه باید بدی بزن.
بعد که دیگه داشت عصبانی میشد و پا میشد منم پا شدم با اسلحه و
(میدونستم اسلحه رو ضامنه) و بدون اینکه اسلحه بکشم سمتش گفتم
برای دفاع از خود بیای طرفم با اسلحه میزنمت.
گفت من کاری به این فیلمات ندارم الان هم اسم شما رو دارم توی لوحه
نگهبانی میبینم که آخرین نگهبان هستید یعنی الان اسلحه رو باید بدی.
گرفتم لوحه نگهبانی رو پاره کردم و گفتم حرف نباشه من میخوام بخوابم
چطور تا غروب ما داشتیم کابل کشیدیم برای نور افکن ها تو خوابیدی؟؟!
بعد الان میای اینجوری بیدارمون میکنی مگه غروب افطاری صدات کردیم
اینجوری بیدارت کردیم؟!
قاطی کرد و اومد اسلحه رو بگیره از دستم و می ترسید بزنمش ولی باز
سعی می کرد بگیره که اون کشید و من کشیدم و اون بکش من بکش.
چشمت روز بد نبینه اون وسط عینکش افتاد زیر پام شکست و همخدمت
های جدید اومدن کمکش و چون زورم نمی رسید به چهار تاشون بندشو
ول کردم نوک اسلحه خورد تو ملاج افسر نگهبان و یه خط سطحی ممتد
جلوی سرش انداخت:)
بعد که اسلحه رو داد به یارو سرباز جدیده و گفت اینو بگیر یه دست روی
سرش کشید و گفت خون خون! :)) و من گفتم خجالت بکش ناسلامتی
تو مربی و رزمی کاری
گفت فردا حال تو یکی رو من میگیرم.اون شب کلا خوابم نبرد از عصبانیت
یکی از سربازای جدید اومد پشت نیسانم نشستیم و با هم حرف زدیم:)
همش دوست داشت از خاطرات بیرون از سربازی بگه بر عکسه من بود.
من همش مخم رفته بود توی خدمت و برای همینم اعصابم بهم میریخت.
متوجه شدم اون سربازای جدید اونقدرا هم بد و بی تجربه نیستن.
فردایی مسئول قضایی انظباطی اومد و من تو نگهبانی بودم و تهدید کرد
گفت: گفتی از رانندگی در بیار منو در آوردم باز رفتی راننده شدی این بار
افسر نگهبان رو زدی و باید از اول حالت رو می گرفتم.زود بیا اتاقم
رفتم به جناب سربان خودمون که مسئول اتاقم بود گفتم جریان رو کامل
گفت نرو قضایی انظباطی اون جا بری منتظرن بری یه لقمه چپت کنند:)
گفتم چی کنیم؟ سربان گفت برو سوار شو بریم پیش فرمانده کل :))))
رفتیم و فرمانده(جناب سرهنگ)گفت گزارشو خوندم.تو یه سر قضیه ای
اون آقای ابله کو؟ من دیدم نه مثل اینکه گزارشش روش تاثیر نداشته:)

گفت بیرون منتظر باش تا صدات کنم و مسئول من(جناب سربان)موند.
گفتم ای ول الان جناب سربان طرف منو میگیره و همه چی حل میشه
که همونطور هم شد و تا اومدم بیرون بازرسی که کنار فرماندهی بود،
سربازی که دیشب پشت نیسان کلی حرف زدیم رو دیدم و بهم گفت:
چی شد گزارش ما تاثیر داشت؟ گفتم گزارش شما؟گفت آره.بازرسی
گفتم یعنی گزارشی که سرهنگ خوند رو بازرسی نوشته بود گفت آره
خودم نوشتم و جناب سربان بازرسی(مسئولش) امضا کرد و دادم... .
گفتم دمت گرم بابا الان من باید قضایی انظباطی حکم بازداشت و نامه
تبعید به جایی که عرب نی انداخت رو می گرفتم ولی هم مسئول من
هم مسئول تو و خودت جلوی این بد بختی رو گرفتید.
بعدش رفتم از مسئولش تشکر کردم.مسئول بازرسی گفت:وظیفه بود.
یعنی از خوشحالی داشتم بال در می آوردم که اومد.
افسر نگهبان دیشبی اومد و موقع رد شدن انگشت اشاره رو تکون داد
منم منتظر شدم وقتی صدای بلندش میومد گفتم الان چغلی منو کرد:)
ولی سرباز بازرسی میگفت نگران نباش بازرسی زورش بیشتره :))))))
و خودمم گفتم مسئول منم بوق نیست اون داخل طرف منو میگیره.بعد
زدیم قدش مثل بچه ها.و صدا دستمون تو سالن پیچید و جناب سربان
یعنی مسئول بازرسی کمی غر زد.گفت برو دژبانی منتظر بمون.تمومه.
خلاصه خسته ات نکنم.
این ها همه ریختن پایین تو دژبانی و من یه لحظه ترسیدم. دیدم میگن:
سرهنگ گفته همه آشتی کنید و روبوسی کنید تموم بشه بره هیمنجا
منم از خدا خواسته داشتم رو بوسی می کردم که افسر نگهبان گفت:
پول عینکمو باید بدی اینجامم زخم شده بار آخرت باشه اینبار گذشتم:)
گفتم پول عینکت چند؟
گفت باید بدم تعمیر و پول عینکش هم دادم و اضافه خدمت هم نخوردم
چون بازرسی گزارش داده بود که مقصر اصلی افسر نگهبان بود.
سربازه شاهد بود و تازه این هم نوشتن که تمام نگهبانی اون شبو من
داده بودم و تا صبح نگهبان بودم و در واقع مظلوم واقع شده بودم. :))))
پاسخ:
جدی داری میگی اینا رو؟
عه من دیر رسیدم، تولدتون مبارک جناب گمنام ؛)
پاسخ:
تشکرات:)
سربازی خیلی بده بنظر من . خوبه که دخترم :)
حالا امسال روز تولدتون چه کردین ؟؟ داداش اینا اومدن یا شما رفتین :))
منم 94 و 93 تولدمو خوابگاه بودم .. هیچ کدوم اندازه خونه خوش نگذشت .
پاسخ:
من هنوزم بعضی وقتا کابوس سربازی رو میبینم،خدا رو شکر کنین که دخترید:)
داداش اینا اومدن خونمون:)
تولدمم چیز خاصی نبود یه کیک گرفتیم زدیم بر بدن که قسمت داداش اینا نبود بزنن بر بدن:)
ما تولد به اون معنا نمیگیریم:))
من تا جایی که به یاد دارم تولدم همیشه خونه بودم
آره.تازه اومدم راجع به خاطره ی شما هم دلداری بدم بگم گذشته ها گذشته.همش خاطره شد:)
پاسخ:
والا الان برام مهم نیست فقط میخواستم بگم در طول یه سال چه قدر میتونه اوضاع آدم عوض بشه
آدم باید صبور باشه
تولدتون مبارک باشه
پاسخ:
مرسی:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی